
نسل بیپایان؛
شهادت لاله را روئیدنی کرد
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «راوی خبر»؛ شهید محمود مقصودیان در سال ۱۳۴۲ در تهران دیده به جهان گشود، او از همان ابتدای زندگیش مهربان و دلسوز و مظلوم بود و از هنگامی که پا به عرصه مدرسه نهاد و تقریباً خود را شناخت به مسائل دینی آشنایی کامل داشت و سعی میکرد بدین مسائل جامه عمل بپوشاند و در سنگر مدرسه چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب مبارزه مینمود.
بارها خواستار رفتن به جبهه شد و از اینکه به فرموده امام جبهه نیز مدرسه تعلیم و تعلم است او پس از مدتی دیگر دلش قرار نگرفت و دائم برای اعزام شدن به جبهه کوشش مینمود تا رضایت پدر را جلب نماید و بالاخره نیز موفق شد، تا در سنگر به مخالفت و مقابله با کفار بپردازد و سرانجام در اواسط مهر ماه ۶۱ در عملیات پیروزمندانه مسلمبن عقیل در منطقه عملیاتی سومار بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
شهید محمود مقصودیان به روایت پدر
من پدر شهید محمود مقصودیان هستم. ایشان درسش را ترک کرد. من هر چه به او گفتم بابا بیا و درست را بخوان جبهه که تمام نمیشود. دیدم نه این اصلا دنبال درس نیست فقط میخواهد برود جبهه و رفت، خلاصه پادگان قبولش نکردند.
بعد آمد با هم رفتیم پیش حاج آقا عرفانی که پیش نماز مسجد بود به او گفتیم که یک تعهد شما بدهید که ایشان برود. آمد کرج اسمش را نوشت رفت پادگان امام حسین بعداً یک ماهی اینکه دوره دید بعد آمد. دیدیم که چشمانش پر از خون است. گفتیم دیگر نمیرود یعنی حساسیت داشت. من یک قطره داشتم ریختم تو چشمش به اصطلاح رو به راه شد.
آخرین نامهاش هم این بود که یک کارتی که عکس امام بود، عکس قبرش را کشید، دورَش را قرمز کرد، نوشت: شهادت لاله را روئیدنی کرد، شهادت جامه را بوئیدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت قبر را بوسیدنی کرد، یک قبر کوچکی میکشد دو تا لاله میکشد و مینوسد شعر از شهید، نقاشی از شهید بعد من آمدم خانه مادرش گفت محمود نامه فرستاد، من نامه را که از مادرش گرفتم اشکهای چشمم راه افتاده مادرش گفت چرا گریه میکنی، گفتم دیگر پسرت برنمیگردد.
کسی که عکس قبرش را بکشد مشخص است که برنمیگردد، نگو مادرش خاطر جم است که این برنمیگردد خانه.
چند بار آمده بودند ما را پیدا نکردند ما رفتیم شمال برگشتیم دیدیم که کوچه بالایی یک خانمی بود که دامادش شهید شده بود. آن آمد خانه ما، دم در به من گفت خانم کجاست؟ گفتم والله خانم بچهها را برده مدرسه و برگردد دیدم آن خانم چشمهایش اشکآلود است. گفتم حتماً آمده دردودل کند نگو آمده بود یواش، یواش ما را آماده کند.
چهارماه بود که ندیده بودمش. خلاصه با برادرم رفتیم پزشک قانونی گفتم آقا شما اینجا همچین اسمی دارید بعد دیدم دفتر را باز کرد داخل دفتر نوشته بود که دوازدهم شهید شده و آن روز هم ۲۵ بود. برگشتم به او گفتم آقا ایشان که دوازدهم شهید شدند چرا ما را خبر نکردید یک دفعه من دیدم تلفن را برداشت سئوال کند که چرا خبر ندادند من گفتم آقا جان گوشی را بگذار زمین من گفتم آن روزی که مادرش دعا کرد که خدایا خبر نیاد از محمود به خاطر همین دعای مادرش بود که عقب افتاده، ما بلند شدیم که برویم گفت نه شما بایست، گفتم چرا گفت کسانی میآیند، اینجا اینقدر حرفها به ما میزنند ما را ناراحت میکنند اما شما این کار را نکردید. گفت همراه من بیا برویم سردخانه پسرت را ببین رفتیم ملافه را که از رویش برداشت من دیدم از کمر به بالا اسکلت است آن آقا دستهای مرا گرفت که من نروم جلو شهید را ببینم.
گفتم برو کنار من روزی که فرزندم را فرستادم جبهه انتظار داشتم که تکه تکهاش برای من بیاید، این را که گفتم رفت کنار، من رفتم دیدم جای بوسیدن ندارد فقط اسکلت است اما روی سینهاش تمام مشخصاتش را نوشته بودند، من گفتم خدایا شکرت امانت را به دستت سپردم، این را گفتم آن آقا آمد مرا بغل کرد صورتم را بوسید بعد برگشتیم خانه. قرارشد فردا صبح برویم شهید را تحویل بگیریم. دوربین هم با خودم بردم که عکس بگیرم.
خلاصه آمدم خانه خانمم گفت من باید شهیدم را ببینم. من دیدم مادر برایش خیلی سخت است که به آن حالت بچهاش را ببیند. گفتم تو دل و جرأتش را داری که ببینیم. گفت مگر من از حضرت زینب بالاتر هستم. آن حضرت این همه شهید داد همه را برگزار کرد من یک شهید دارم نمیتوانم ببینم ، گفتم خوب پس هیچی فردا صبح بهت نشان میدهند.
خلاصه من دیدم مادرش آستینهایش را بالا زد و وضو گرفت رو به قبله ایستاد نماز شکرانه را به جا آورد...
خاطرهای از پدر شهید
بعد از مطلع شدن از شهادت پسرم گفتم بروم تا فرزندم را ببینم به اتفاق دو تن از بستگانم (شهید ذوالفقارمهرانی و کاظم مهرانی) به معراج شهدا رفتیم. ابتدا این دو بزرگوار به دیدن شهید رفتند وقتی به نزد من آمدن سعی کردند مانع از دیدنم شوند، گفتم: هرچه باشد راضی ام به رضای خدا، می خواهم بوسهای بر رویش بزنم و بگویم فرزندم تو باعث سربلندی من شدی. وقتی بر سر پیکرش رسیدم و پرچم سه رنگ ایران اسلامی را برداشتم متوجه شدم ایشان بر اثر نزدیکی اصابت خمپاره سوخته، همان وقت به این فکر بودم که چگونه مادرش را قانع نمایم که فرزندت... وقتی به خانه رسیدم و ماجرا را گفتم مادر شهید دو رکعت نماز شکر به جا آورد و این مطلب را بیان داشت که ما از حضرت زینب (سلام الله علیها) بالاتر که نیستیم.
خاطرهای از مادر شهید
برای دیدن فرزندم به پادگان آموزشی امام حسن (علیه السلام) رفتیم بعد از دیدار گفتم: پسرم مقداری خوراکی برایت آوردهام اما محمود از ما نپذیرفت. علت را که پرسیدم گفت: من چطور م یتوانم اینها را با خود ببرم در حالی که برای خیلی از این رزمندهها ملاقات کنندهای نیامده است. وقتی با اصرار زیاد ما مواجه شد به شرط اینکه به سایر رزمندهها بدهد، از ما پذیرفت.
درباره شهید
شهید محمود مقصودیان در هفتم دی ماه ۱۳۴۲ شمسی در خیابان هاشمی تهران در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود. در عرصه علم تا پایان مقطع راهنمایی تحصیل کرد. ایشان اهل ورزش بود و به فوتبال علاق ه ویژه ای داشت. پدر محمود در خیابان هاشمی تهران به حرفه صافکاری و نقاشی اتومبیل اشتغال داشت. ایشان از مبارزان انقلابی علیه رژیم طاغوت بود و با روحانیت مبارز از جمله آیت الله طالقانی (رحمه الله علیه) و آی تالله مهدوی کنی ارتباط نزدیک داشت. همچنین در کنار حاج آقای عرفانی امام جماعت مسجد حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) تهران در فعالیت های مذهبی و انقلابی حضور موثری داشت.
محمود پس از پایان مقطع راهنمایی تحصیلی در مسجد و هیئت محل سکونت، فعالیت چشمگیری داشت. البته فعالی تهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شهید، پس از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز گردید.
به جهت عشق و علاقهای که به امام امت داشت به عضویت بسیج درآمد و در این مدرسه عشق، کوشش فراوانی کرد. روحیه بسیجی اش بسیار بالا بود و در مراسم مذهبی به ویژه جشن نیمه شعبان در خیابان دامپزشکی تهران با سایر دوستان حزب اللهی و بسیج ی چادر زده و مقدمات برپایی جشن را مهیا میکردند. جوانی قانع و متواضع بود، در مواجهه با دیگران همواره تبسمی بر لب داشت، لبریز از صبر و بردباری بوده و کمتر کسی عصبانیت ایشان را می دید.
با آغاز جنگ تحمیلی، او نیز با گذراندن آموزشهای لازم به جبهههای جنگ حق علیه باطل شتافت و به مقابله با دشمن بعثی پرداخت. نخستین اعزام ایشان خرداد سال ۱۳۶۱ با عضویت بسیجی بود. دوره ۴۵ روزه آموزشی را در پادگان ۲۱ حمزه سپری کرد. پس از آموزش به اهواز و پادگان حمید رفت. در ادامه جهت حضور در عملیات مسلم بن عقیل به غرب کشور اعزام شد و تیربارچی یکی از گروهان های گردان سلمان شد.
در نهایت در دوازدهم مهر ماه سال ۱۳۶۱ بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح و سپس به مقام رفیع شهادت نائل آمد. پدر و مادر شهید می گویند خاک واسط های است که رابطه بین عبد و معبود را برقرار میکند. با این وصف بود که در مراسم خا کسپاری، پدر و مادر شهید، با دستانشان فرزند برومند خود را که همان امانتی الهی بود به رسم امانت به خاک سپردند.
وصیتنامه شهید محمود مقصودیان
بسمالله الرحمنالرحیم
به نام یاری دهنده مستضعفین، درود بر امام زمان مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نایب بر حقش امام خمینی رهبر عزیز و با سلام گرم بر شهدای انقلاب اسلامی و دیگر شهدای صدر اسلام که خالصانه جان خود را بر کف نهاده و با ظلم و ستم مبارزه کردند و به آرزوی خویش که شهادت بود، رسیدند. انقلاب ما انقلاب اسلامی و برای مستضعفین است و سرنگونی این انقلاب برابر است با کشتن همه مستضعفین و این عمل را هیچ ابر قدرتی نخواهد توانست انجام دهد چون خدا یار و یاور مستضعفین است به یقین آنچه تا کنون پرچم اسلام و جمهوری اسلامی را پایدار و روز به روز مستحک متر نموده همین خونهای پاکی است که در جبهههای مختلف اسلامی در راه خدا ریخته می شود.
تا ما زندهایم نخواهیم گذاشت حتی یک قطره از خون شهیدان به هدر برود و به زودی مزدوران صدام را از صفحه روزگار برمیداریم رزمندگان اسلام این کار را خواهند کرد نه من. در شهادت شکست نیست در قاموس شهادت واژه وحشت نیست.
شهیدان افتخارآفرینان بشریت هستندند، ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است. شما باکی از اینکه شکست بخورید نداشته باشید، برای اینکه برای لشکر اسلام هیچ وقت شکست نیست، شهادت شکست نیست، پیروزی هم شکست نیست، شما یا پیروز می شوید یا شهید در هر دو صورت پیروزی با شماست.
من خیلی گناهکارم امیدوارم که خدا از سر تقصیرات من بگذرد و درِ رحمت را به روی من باز کند و شهادت را که لیاقتش را ندارم نصیبم کند. من برای شهادت نیامدم من برای نابودی کفار بعثی و پیروزی اسلام آمده ام ولی اگر در این راه شهادت مرا طلبید با آغوش باز از او استقبال میکنم.
انتهای خبر/